تبليغاتX
وسعت زندگي


وسعت زندگي

با تو بیقرار.... بی تو بیقرار....

عیدتون مبارک...

 

التماس دعا  

راستی چرا وقت عیدا و شهادتا یاد دعا کردن و خدا می افتیم؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

خودمم نمی دونم!!!!!!

 

نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت توسط نفس|

 

کاش از یاد ببرم که مرا از یاد برده ای....

 

نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388ساعت توسط نفس|

 

 و من آموخته ام بی تو بودن را......

  

نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت توسط نفس| |

 

دلم می خواد چشمامو ببندم و دیگه بازشون نکنم

فقط کاش بهشت و جهنمی وجود نداشت....

 

چرا با خودم می جنگم؟ چرا با تو می جنگم؟ چرا با خدا می جنگم؟!!!!!

برای تو می نویسم....

 

نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت توسط نفس| |

 

 قامتم خمیده است

می دانم چند روزی بیش باقی نخواهد ماند

پیش از آنکه فروافتد

بادا که خداوند مرا به آن کرانه رساند

 

دعا کردم:

 

خدایم بس سرگردان بوده ام!

 راه گم کرده را به خانه رسان.....

 

نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت توسط نفس| |

 

 دستان تو...

گرمای عطشان آور خورشید است در یخبندان سوزناک دلم

 

دستان تو....

نوازش بیقرار کبوتر بی پناه دلم در طوفان سردر گمی های دلم

 

دستان تو ...

سکوت دلنواز دلبستگی است در هیاهوی فریادهای تنهایی های دلم

 

 

دستانت را می طلبم در بهار بودن ها و خزان نبودن هایت...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت توسط نفس| |

 

پنجره مات است از بخار شیشه

با سر انگشتانم راهی باز می کنم برای تماشا

کوهی در آغوش ابرهای غلتان

درختی عریان تر از ذهن پریشانم

آسمانی پر از پارگی بی پروای بغض هایش...

و زمینی که سخاوتمندانه اشک های آسمان را به جان می خرد

برای التیام ترک های دلش....

برگها که صدای حقارتشان زیر پای عابر تنها تازیانه می شود بر پیکرم

همه یعنی پاییز

عاشقانه می دارمش....

 

نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت توسط نفس| |

 

یادمه هر وقت کار بد می کردم و خدا ازم عصبانی بود

 تورو واسطه می کردم تا باهام آشتی کنه!!!!

اما حالا نمی دونم بازم واسه ام پا در میونی می کنی؟؟؟؟!!!!!

 

تولدامامرضا

 

تولدت مبارک

 عیدیه ما یادت نره!!!!!

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت توسط نفس| |

 

حیف که در این اتاق کوچک

 زیر نگاه سرد مهتاب

روی بخار شیشه ها

درد هایم را نمی توانم بنویسم

 که شبنم های روی شیشه رسوایم می کنند...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت توسط نفس| |

 

 

یادم می آید نرم نرمک لحظه ی رویش شکوفه های مهر تو در ترکهای روحم

یادم می آید لحظه ی جذبه ی نگاه تو را بر تلالو تاریک اشک هایم

یادم می آید طلوعت را...

حضورت را...

اما به یاد نخواهم آورد عبورت را...

 

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت توسط نفس| |

 

شاید این خنده که امروز دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی ماست.....

 

نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت توسط نفس| |

تو خدای عاشقایی

به تو مدیونم همیشه

 وقتی اسمتو می آرم نبض لحظه تازه می شه...

 

 

خدایا همیشه مدیونتم

همیشه ممنونتم....

نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت توسط نفس|

 

آسمانی که بالای سر من است

بالای سر تو هم هست

و ما همیشه ی خدا

یک چیزی مشترک داریم که به آن نگاه کنیم

و این همه فاصله را هیچ پنداریم...

 

نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت توسط نفس| |

 

نفسم می گیرد

در هوایی که نفسهای تو نیست.....

 

نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت توسط نفس| |

 مرا بارانی آفریدند

همچو پاییز....

 

نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت توسط نفس|

 

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد

رفته اي اينك....

اما آيا باز برمي گردي؟؟؟؟؟

چه تمناي محالي دارم.....

خنده ام مي گيرد!!!!!

(دكتر مصدق)

 

نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت توسط نفس| |

 

آه اگر در این شبهای سرد

 خیالت با من نبود

از سرمای نبودنت

 بی شک مرده بودم.....

 

نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت توسط نفس| |


Design By : Night Skin